|
|
خندیدی گفتی
دنیا ، دنیای دیوونه هاست
تولدت مبارک
11 تیر هم تا ابد به نام توست ...
خیلی دیره ولی خودم ُ شناختم ...
مامان ...
کاش می تونستم بغلت کنم زار بزنم بگم که این سه تا با من چه کردن
کاش می تونستم ازت بپرسم من چرا با بقیه اینقدر فرق دارم ؟!
چرا زخم عمیق ِ قلب این همه آدم شدم ؟!
مامان کاش دیگه نمی گفتی تو توی زندگیت هیچ غم و غصه ای نداشتی
نمی پرسیدی چرا سرت گیج میره چرا اینقدر بی حالی
با سحرگاه دل تو تنها
ترس افتادن آهی تا برگ
هست جز لحظه ی کوتاهی نیست
که شکسته ست تن شیشه تگرگ
هرکجا شکل پریشانی بود
هرکجا خاک بدون مهتاب
دست دلبسته به دنبال کسی
که چه بودند همه جز مرداب
خواب از چشمه گذشت
سنگ در سجده شکست
نه کسی در نفس خاک شکفت
واژه هایی که همه بی رویا
از تو بودن سخنی هیچ نگفت
آنکه باید میگفت از فردا ...
تو اگر می آیی قاصدک را به صداقت پَر کن ، از خلال شب بی پروازی
دست یک دوست نشان چون یک گل ، انتهای نفسش آوازی
در بلندای سکوت ، غم ما از ما بود
دل ما را نربود از روزن
کاش جای سخنی خالی بود
کاش حس ِ هوسی بود به تن
تو نبودی تا ما نفسی تازه شویم
دست در موی زلال آبی
با تو تا بغض ِ تو اندازه شویم
چشم بگشوده به سوی خوابی
با سحرگاهی که می آمیزد باور ریزش برگ
فصل آغاز تگرگ ، فصل تنهایی من ، وقت پیدایش مرگ
تو اگر می آیی قاصدک را به صداقت پَر کن
مژدگانی بده یک دوست کجاست ؟
مژدگانی بده یک دوست کجاست ؟
دوستی آمده بود
انتهای نفس آوازش ، جای پای سخنی خالی بود ...
واژه ها آمد و رفت
دل تنهایی ما را هم دمی تازه نکرد
شب ، ما را نربود محفلی تازه نکرد
در هوای قفست
همقفس تازه شدم ...